گزارشی از سفر یکروزه به تنگه واشی
حضور کودکانه احساس
دیروز یکی از روزهای به یاد ماندنی و ثبت شدنی در سوابق انجمن احسان بود. با کودکان، نوجوانان و جوانان انجمن در یک اقدام گروهی به سفر یکروزه تنگه واشی رفتیم. یک هفته پیش هم اولین نکوداشت یاد احسان طالبی را برگزار کردیم. خیلی خوب برگزار شد و بزرگترها هم خوششان آمد. به نظر خیلی از بزرگترها نمی آمد که ما (بچه ها) بتوانیم برنامه ای با آن حجم متنوع و آموزنده و سطح بالا برگزار بکنیم. به عنوان دومین برنامه انجمن قرار شد تا پنجشنبه ۲۷ مرداد بچه ها به صورت دسته جمعی به تنگه واشی بروند. مسئولیت برنامه ریزی- یافتن تور و اطلاع رسانی و شناسایی منطقه و ... تمام چیزهایی که برای یک سفر دسته جمعی یکروزه لازم است – به عهده خود بچه ها بود. صبح ساعت 5:30 که پدر و مادر ها بدرقه مان می کردند، نگرانی و دلهره در چهره و گفتارشان پیدا بود. هر کدام به نوبه خود انذارها و توصیه هایی می کردند و می گفتند مواظب باشید و چنان کنید و چنین نکنید و ...
البته هیچ کدام از بزرگترها توی دلمان را خالی نکردند و امید بهمان دادند و روانه سفرمان کردند. گفته بودند ما ساعت 8 شب منتظرتانیم.
***
مینی بوس ها (منظور از مینی بوس نوعی وسیله نقلیه عمومی است که انواع متفاوتی دارد و بر حسب نوع و مدل سرعت و گنجایششان فرق می کند. بنابراین فکرتان جای دیگر نرود!) دو تا بودند! چون ما سی و چهار نفر بودیم. مسئولان تور هم وقتی فهمیده بودند ما همه «بچه» هستیم، 4 نفر به اصطلاح لیدر (بر وزن لودر) فرستاده بودند و هر 4 نفرشان احساس مسئولیت بسیار خطیر و سنگینی می کردند! هر چند بعدا فهمیدند ما از اون بچه ها نیستیم و ... چه لذتی دارد که همواره بچه بمانی. کودکی را از دست ندهی و بتوانی بی غل و غش سخن بگویی، بخندی و عشق بورزی! باری ما سی و چهار «بچه» بودیم!
***
سرعت هنوز از 60 بالا نرفته. هرچند که ساعت 6 از تهران حرکت کرده ایم اما توقف ها متوالی مینی بوس (وسیله نقلیه مزبور) نگرانمان کرده بود که خیلی دیرتر از آنچه پیش بینی کرده ایم به آنجا برسیم. ماشین ها گاه هم دیگر را جلو می زدند و ما به بقیه دوستانمان در آن ماشین دست تکان می دادیم. به محض رسیدن به ماشین آنها رقص و شادی خود را دو چندان می کردیم تا فکر کنند به ما بیشتر خوش می گذرد و این شیطنت کودکانه ما بود.
بچه ها خیلی گرم و خوب با هم رفتار می کردند. شادی و نشاط موج می زد و یاد می گرفتیم اگر قرار است روزی این بچه ها بخواهند طی کار مشترکی، یک پروژه نیکوکاری و فرهنگی انجام دهند، بیش از هر چیز باید بتوانند با یکدیگر صمیمی و نزدیک باشند. به یکدیگر اعتماد کنند و دست هم را بگیرند. با هم شعر بخوانند و ...
***
برای صبحانه در جاجرود توقف کردیم. نان و چای و برخی عملیات اضطراری!!! و بعد هم ادامه حرکت به سمت فیروزکوه...
این بار ماشین ها با سرعت بهتری می رفتند. خوشحال بودیم و خندان. با هم سرود می خواندیم و زمزمه هایی جمعی ما را بیشتر به هم نزدیک می کرد. پای می کوبیدیم و دست می افشاندیم و گاه در اثر حرکتهای ماشین تعادلمان به هم می خورد و موجبات خنده بقیه را فراهم می آوردیم.
***
اینجا تنگه واشی است. بر خلاف انتظار؛ چون هیچ ترافیک سنگینی را تجربه نکردیم. البته خوشبختانه برنامه را به جمعه نینداخته بودیم و گرنه ترافیک حالمان را می گرفت. اینجا تنگه واشی است. طبیعت آرام و لطیف. با آبی روان و مردمانی که می خواستند برای ما کلاه آفتابی و دمپایی بفروشند. اما ما مجهزتر از این حرف ها بودیم!
اولش خیلی ها تردید داشتند که پایشان را در آب فرو کنند... اما چاره ای نبود. آنجا خودش یک آب نوردی تمام عیار بود! آب که به پایت می رسید و خیست می کرد تازه می فهمیدی زندگی یعنی چه! احساس می کردی روحی در کالبدت دمیده می شد و آب پاکیزه ات می کرد. دیگر نمی دانستی کمی بالاتر جایی است که غسل تعمیدت خواهند داد...
***
کمی آب نوردی و آنگاه دشت سبز و با طراوتی که بهشت پنهانش نام نهاده بودند. به راستی زیبا بود. گاو ها خرامیده بودند. زیبا و خوشرنگ. انگار با همه – زمین و زمان و آسمان – در صلح بودند. مبهوت این همه زیبایی، شادان ره می سپردیم تا اینکه به تنگه اول رسیدیم.
***
در آغاز تنگه اول کتیبه ای کهن از زمان قاجار بود. اما تو در آنجا به تاریخ فکر نمی کنی. تو در آنجا در لحظه زیست می کنی. یعنی باید در لحظه زیست کنی. آن لحظه را نمی شد از دست داد. لحظه هایی بی دریغ سرشار از زندگی و سرخوشی. بنابراین دلیلی نداشت به گذشته بیندیشی، به قاجاریه و خونریزی و قتل و غارت. حالا گیرم که تنگه ساواشی محل برخورد و تنگه عبور به شمال ایران و محل جنگ و نزاع بوده... ما برای جنگ و یادآوری خشونت نرفته بودیم. ما برای صلح و آرامش رفته بودیم؛ برای لحظه ای درنگ در معنای هستی، زیبایی و عشق.
***
همه از آب رد شدیم. و رفتیم تا به تنگه دوم برسیم و البته آبشار. آب می پاشیدیم، سرود می خواندیم و سرخوش بودیم. حواسمان به هم بود تا کسی رنجیده نشود. همه با هم بودیم به معنای واقعی اش.
***
آبشار بعد از تنگه دوم بود. همانجا که غسل تعمیدت می دادند. همانجا که باید می رفتی زیر آبشار تا پاکیزه شوی. و اگر نمی رفتی، از دست می دادی اش. و معلوم نبود مایه نقد بقا را که ضمانت می کرد!
آبشار پاکیزه ات می کرد. زنده ات می کرد. روحت می بخشید. من بعد از آنکه از زیر آبشار برون شدم به چنان آرامشی رسیده بودم – به چنان عشقی در درون خویش – که می خواستم همه آدمیان را ببوسم. به همه عشق می ورزیدم و می دانم که دوستانم نیز چنین احساسی را کم و بیش تجربه کردند.
***
الان باید بر می گشتیم. چه بخواهی چه نخواهی، باید ساعت 8 شب در تهران بودی و الان ساعت 1 ظهر بود. به سمت بهشت پنهان برای ناهار و استراحت و دور هم نشستن...
***
زیراندازهامان را پهن کردیم. هرکس نواله خویش درآورد. همه خوب. قرار بود به خاطر بیماری و غیره، بچه ها غذای سالم و بدون سبزیجات بیاورند. هیچ کس عدول نکرده بود! نواله هامان را با هم خوردیم در بهشت پنهان. زیر آبی ترین آسمان و سپیدترین ابرها و سبز ترین زمین ها و راست قامت ترین درختان و روان ترین آبها و سرخ ترین قلب ها. در کنار هم.
***
تولد یکی از بچه ها بود. بعد از ناهار میوه ها و تنقلات مان را گذاشتیم وسط. کیکی آوردیم و شمعی برافروختیم. ترانه ترنم کردیم و ...
آنگاه زمان بازگشت فرارسید. راه پیموده را باز پس پیمودیم و سرانجام طبیعت ناب را بدرود گفتیم. تهران دودآلود منتظرمان بود!

برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگتر اینجا را کلیک کنید.
مطلب صابر را بخوانید. (اینجا)
