تبليغاتX
احسان -

احسان

انجمن فرهنگی و نیکوکاری

آخرین خبرها:

 [لطفا رویشان کلیک کنید]

ô   جلسه شعرخوانی

ô   هرماه یک کتاب

برنامه کوهنوردی انجمن فرهنگی و نیکوکاری احسان برگزار شد:

گلاب درّه

مجالی میان دو ازدحام

اعضای انجمن احسان در گلابدره

 

 

ساعت شش و نیم، جلوی اداره پست تجریش. مقصد، گلاب دره. جمعه برای کوه رفتن اصلا روز خوبی نیست. لااقل برای کسانی که می خواهند واقعا سری به طبیعت بزنند و نفسی تازه کنند. جمعه ها، کوههای شمال تهران (درکه – کلکچال – دربند، دارآباد و...) آنقدر شلوغ است که اصلا احساس نمی کنی در طبیعت هستی. ضبط صوتهای بزرگ با صداهای جور وا جور، آدم هایی که به جای طبیعت به قیافه دیگران نگاه می کنند. بوی قلیان و سیگار... در آنجا حتی کسانی را می بینی که با کفشهای پاشنه بلند و لباسهای میهمانی آمده اند. باید پذیرفت برای کسی که می خواهد نفسی تازه کند، اصلا جای مناسبی نیست. مخصوصا برای آدمی (چه اعتماد به نفسی!!) مثل من، حکم یک ماداگاسکار واقعی را دارد ولی...

زیر آسمانهای جهان همیشه جایی هست که تو هم بتوانی بروی. که تو هم بتوانی لذت ببری و شاد باشی. جایی هست برای نفس کشیدن و نگاه کردن به برگها و صخره ها و گوش دادن به آب و جیرجیرکها.

دقیقا در میان کلکچال و شیرپلا، دره ای است به نام گلاب دره. جایی که وقتی من در سال هفتاد و نه شمسی کشفش کردم، هنوز چندان به زیر پا نیفتاده و خاک یالش صاف و واضح نشده بود. جایی که پر از درخت است و آب. جایی که بوی علف می دهد و می توانی تا چند وقت هم که شده، هوایی پس انداز کنی. هوایی که مغزت را باز کند که به چیزهای خوب فکر کنی... به چیزهای بزرگ و سزاوار.

حالا باید اعتراف کنم که گلاب دره از هر دو کوه همجوار خویش زیباتر و بکر تر است و البته مراجعان کمتری هم نسبت به همسایگان خویش دارد!! و ما امروز صبح آنجا رفتیم. هجده نفر بودیم. البته بیشتر می توانستیم بود اگر عده ای خواب نمی ماندند و عده ای نیز فراغتی نصیبشان می شد. ما هجده نفر با سلام و خنده و نجوا گام هایمان را بر می داشتیم. راه می رفتیم و سخن می گفتیم و نغمه زمزمه می کردیم و گاه مزاحی و گاه عکسی و گاه توقفی برای رسیدن آنها که عقب مانده بودند و گاه برای نفس گرفتن و سرانجام برای نشستن و خوردن صبحانه.

همه نان و پنیرشان را در آوردند. عسکی به یادگار گرفتیم و زیراندازهایمان را پهن کردیم و صبحانه خوردیم. مربا و انگور هم بود و خوردنی های دیگر...

در آخر صبحانه یادی از آموزگاری کردیم و جملاتی نجوا کنان از تائو ته چینگ [لائو تزو] خواندیم و در آن خنکای سپیده دم، خود را یله در آغوش آفتاب رها کردیم و ...

راستی چه هوایی داشت. شهریور ماه در تهران چنان هوایی را تنها از جایی مثل گلاب دره می شد انتظار داشت. آب هرچند کم شده بود، ولی جریان داشت. انگار زمین نفس می کشید و ما عطر آن را با تمام وجود سعی می کردیم حس کنیم.

کمی نشستیم و گپ هایی زدیم و باز به راه افتادیم. زباله هامان را جمع کردیم و به سمت شهر دودآلود حرکت کردیم. زنبورهایی داشت آنجا که از صبح شده بود سوژه بحث ما. سرانجام کار خودشان را کردند. انگشت صابر انتخاب شده بود.

نغمه هایی زمزمه کنان ره به پایین دره می پیمودیم و هر چند بسیار لذت برده بودیم ولی باز هم می خواستیم بمانیم. حال نشد...

به هر حال همیشه پایانی برای هر چیزی متصور می توان بود جز راه و گامهایی که می توانی برداری.

خورشید بر سرمان می تابید. سوار ماشین شدیم و از خیابانهای تهران بار دیگر به سوی خانه روانه...

لبخند هنوز بر لبانمان باقی بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 شهریور1384ساعت 20:3  توسط دبیر انجمن  |